الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

56

الغدير ( فارسى )

مىگويند : اسود تجيبى ، و بنا بر نقل ديگر يسار بن غلياض او را به قتل رسانده است . « 1 » ابن كثير به نقل روايتى از ابن عساكر پرداخته گويد : مردى كندى از اهالى مصر ، ملقب به حمار كه كنيه‌اش ابو رومان بود ، آمد و با خنجرى او را زد ، در حالى كه شمشير خود را از نيام كشيده و به دست گرفته بود . قتاده مىگويد : نام اين مرد ، رومان بود و ديگرى گويد : وى چشمى زاغ داشت و رنگ صورتش سرخ و سفيد بود . همچنين گفته‌اند : نامش سودان بن رومان مرادى بود و از ابن عمر نقل شده كه گفت : نام قاتل عثمان ، اسود بن حمران است . « 2 » ابن كثير مىنويسد : اما اينكه بعضى از مردم مىگويند كه يكى از صحابه او را تسليم كرده و به كشتن او راضى شده است ، درست نيست « 3 » ، بلكه همه اين كار را ناپسند دانسته و از اين عمل بيزارى جسته و مرتكب اين عمل را نفرين كرده‌اند . اما برخى بودند كه اين كار را مىپسنديدند ، همچون عمار بن ياسر ، محمّد بن ابى بكر ، عمرو بن حمق و ديگران . « 4 » اكنون بايد ديد پسر هند چه بهانه‌اى داشت كه پس از يك نيزه كه عمرو بن حمق را از پاى درآورد ، امر كرد كه در مجموع ، نه نيزه به او بزنند ؟ آيا در شريعت تعبّدى است كه اجازه دهد كه با قصاص‌شونده برابر قصاص‌شده رفتار كنند يا فقط مراد از قصاص همان اعدام است كه اگر حاصل شد ، كفايت مىكند ؟ شايد در نزد فقيه بنىاميه ، اين جنايات تجويز شده است كه ما از آن آگاهى نداريم ، و بر آن جنايات اضافه كنيد گرداندن سر او را از شهرى به شهرى ، و اين اولين سرى است كه آن را در اسلام شهربه‌شهر گرداندند . « 5 » ابو جعفر ، محمّد بن حبيب نسب‌شناس مىنويسد : به دستور معاويه ، سر بريدهء عمرو بن حمق خزاعى را كه مردى شيعى بود ، بالاى نيزه در بازارها گرداندند و در نهايت ، سر به دست عبد الرحمن بن امّ الحكم در جزيره افتاد . ابن كثير گويد : در شام و ديگر شهرها هم سر او را گرداندند و اين اولين سرى بود كه آن را گرداندند . آنگاه معاويه

--> ( 1 ) . الرياض النضرة : 2 / 130 . ( 2 ) . البداية و النهاية : 7 / 175 . ( 3 ) . رجوع شود به : جلد نهم الغدير تا درست از نادرست معلوم ، و كاملا به حقيقت قضيه ، وقوف حاصل شود . ( 4 ) . البداية و النهاية : 7 / 198 . ( 5 ) . المعارف ، ابن قتيبه 127 ؛ الاستيعاب : 2 / 404 ؛ الاصابة : 2 / 533 كه به گفتهء ابن حجر ، ابن حبان آن را با سندى نيكو ذكر كرده است ؛ تاريخ ابن كثير : 8 / 48 .